
------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوستان عزیز حتما" این داستان را بخونید چون شاید به زندگی و آینده شما خیلی کمک کنه
------------------------------------------------------------------------------------------------------
مریم و بابک بالاخره بعد از چند سال انتظار با هم نامزد می شوند وهر دوی آنها از این
مسئله خیلی خیلی خوشحالند دوران نامزدی آنها بدین شرح است:
مریم و بابک هر روز به همدیگر زنگ می زنند و وقایع آن روز را از سیر تا پیاز برای هم
تعریف می کنند بابک هر وقت از اداره برمی گردد برای مریم گل می خرد .
موهای سر مریم به علت بلندی که دارند بر روی شانه هایش می ریزد و بابک از موهای
مریم خیلی خوشش می آید شبها وقتی بابک فوتبال نگاه می کند مریم نیز پا به پای او
به هورا کشیدن وتماشای فوتبال می نشیند اگر چه او فوتبال دوست ندارد ولی از اینکه
با بابک هست و تیم مورد علاقه او را تشویق می کند خوشحال است. آنها هر آخر هفته
به طبیعت بیرون شهر می روند و با هم در مورد راهکارهای یک زندگی موفق مشورت
می کنند یا به قول خودشون ٬ بودن در طبیعت به زندگی آنها طراوت می بخشد. بالاخره
آنها با هم ازدواج می کنند .
بعد از چند روز مریم به آرایشگاه می رود و آرایشگر به او می گوید که موهایش را کوتاه
کند زیرا این موهای اوست نه شوهرش ٬ مریم هم می پذیرد وقتی بابک به خانه بر
می گردد مریم نظر او را در مورد مدل جدید موهایش می پرسد وبابک هم با اینکه از
بابت این موضوع خیلی ناراحت است ولی به خاطر مریم می گوید آره قشنگ است.
ناخوشی ها با همین موضوع خاتمه پیدا نمی کند دیگر بابک از اداره به مریم زنگ نمی زند
و وقتی مریم در مورد امروزش از او سؤال می کند او فقط با یک لحن خشک خالی
می گوید خوب بود .
مریم شبها با بابک به تماشای فوتبال نمی نشیند و می گو یید که کارهایم زیاد است و
نمی توانم آنها دیگر آخرهفته ها به طبیعت نمی روند و این مسائل باعث فاصله بین
آنها می شود و بالاخره پای آنها به مشاوره خانواده و جدایی از هم می کشد...
نتیجه گیری: به نظر من اگه آدم بتونه اونجور که هست و میشه هم در دوران نامزدی و هم بعد ازدواج خودشو نشون بده هرگز این مشکل پیش نمیاد
|
+| نوشته شده توسط
sam در دوشنبه 20 فروردین1386
|